ترسم كه چشم مست تو امشب دل ما بشكند
هر چشمي بد مستي كند يكباره مينا بشكند
امشب چه بشكن بشكني ساقي براه انداخته است
گاهي دل خود بشكند گاهي دل ما بشكند
***********************************************************
بگذار تا گیسوان مواجت را که آشفته و پریشان ،مانند شاخه های بید مجنون بر پیشانی زیبایت غرق بوسه های سوزان کنم
بگذار با بوسه مژگان بلندت را فرو بندم، و ترا در عالم رویائیت ورهسپار ساز
آه ..... چه هوای لذت بخشی بود، آب جویی چون اشک دیده عشاق با جریان خستگی ناپذیر خود زمزمه کنان از مقابلمان عبور می کرد و چون ماری لغزنده و پنهان می شد....
آـفتاب بوسیله انوار طلائی رنگ خود از بر گها ی سبز و جوان درختان گذشته و سایه های پسته ای رنگ بوجود آ ورده بود.
نسیمی ملایم می وزید و اطفال باغ را که خیاط طبیعت جامه های رنگانگی زیب اندامشان نموده بود ، برقص و شوق دعوت می نمود ، وآن ها نیز چون رامشگران دسته دسته برقص آمده بودند و مرغان چمن نیز بخنیا گری مشغول بوده و هر آ ن نغمه های شادی میسروند در آن روشنائی نیم رنگ که از سایه برگ درختان بوجود آمده و بوهم و رویا بیشتر شباهت داشت : من و تو در کنار هم نشسته و به معاشقه و مغازله مشغول بودیم
تو گیسوانت را بدست باد سپرده بودی ، ومن نیز با دست های خود مشغول نوازش و آرایش آن طره های پرچین و شکن شده بودم
تو با دیدگان آسمانیت ، که هزاران بارقه امید و آ زرو از آن می درخشید برویم نگاه می کردی و تبسم می نمودی
من بر چهره زیبای تو می نگریستم ، جمال تو مرا مست و از خود بی خبر کرده بود ، زیرا جز تو کس دیگری را نداشتم و تو را می پرستیدم
ولی افسوس ، که این مدت دیری نپائید ، و تو مانند کبوتری سبک بال پرواز نمودی ، دور شدی ، و یادی هم از من ننمودی
ولی اطمینان ئاشته باش که من تا آ خرین لحظات حیات به فکر تو بوده و بیاد تو هستم ای آفتاب درخشنده ، برو و به آواز بلند گو که من بیاد او بوده و آنی از فکرشغافل نمیشوم ای کبوتر زیبا ، ای پرنده قشنگ تو از من خوشبخت تر و سعادتمند تر هستی ، زیرا می توانی پرواز کنی و بهر کجا که خواهی بروی، پس پرواز کن و بال های سپید خود را بگشا ، برو و بر بام خانه او بنشین و باو بگو که چگونه بیادش بوده و شب و روز میسوزم
ای نسیم بهاری ، آهسته از کنار او بگذر و گونه های لطیف و ظریفش را نوازش بده ، لبان او را بوسه زن ، و پیام عشق بی آلایش و قلب محزون مرا باو باز گوی