بازگشته ام
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی:

شعر از کوروش پرویز 

------------------

من بازگشته ام
                  از شعر، از سرود
                                    من 
                                      از مُردابِ واژه های منظم بازگشته ام
تا ترا در غروبی سحر آمیز
                      بر انبوه کاغذ پاره ها 
                                        در آغوش کشم
و تو
      وجدانی ترین شعر زمان را
                                           
                              در چشمانِ من خواهی خواند
و خوب می دانم
                     که چله نشینانِ بزرگ
  هرگز
        این جوانِ بیشرم را
                       که اینگونه وقیح ترا به هم آغوشی خویش فرا می خواند
                                                                                  نخواهند بخشید
 

 
قرارمان شبها
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی:

hamtaraneh.com
 
خواستم ببینمت اما
گفتی: قرارمان شب ها
شبی خواب تو را دیدم
زیباست؛ خواب تو هم حتی
چه پیشنهاد قشنگی باشد
قرارمان شب ها

 
دلت را بتکان
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی:


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خـانه تـکانی دلـت مبـارک



 
دوستت دارم
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  کلمات کلیدی:

 

hamtaraneh.com


برف نگرانم نمی‌کند

حصار یخ رنجم نمی‌دهد

زیرا پایداری می‌کنم

گاهی با شعر
 
و

گاهی با عشق

که برای گرم شدن

وسیله‌ی دیگری نیست

جز آنکه

"دوستت بدارم"


 
بازگشت
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  کلمات کلیدی:
hamtaraneh.com

 
قول داده ام...

گاهـــــــی

هر از گاهـــــی

فانـــــوس یادت را

میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچلـــــــه، روشن کنم

خیالت راحــــــت! من همان منـــــم؛

هنوز هم در ین شبهای بی خواب و بی خاطـــــره

میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم

اما به هیچ ستاره‌ی دیگری سلام نخواهــــــم کرد

 
چگو نه....... کاش.....
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۸  کلمات کلیدی:

چگونه بسويت بيايم ؟اي ستاره آسمان شبهاي تيره و تار من با اين فاصله اي که بين من و تو
مي باشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است ؟

اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من با اين فاصله اي که بين من و تو مي
باشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونت ميسر است؟

اي آسمان آبي من ، بين من و تو فاصله اي است پس چگونه دستم را
بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم ؟

آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره ات بوسه
زنم .

آري اي مهتاب من پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي
پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم .

و اي آسمان آبي ام ، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر از عشقت
براي هميشه بنشينم و شب را با آن وسعت آبي ات آشتي مي دهم تا
هميشه آبي بماني .

دلم به درد آمده از اين فاصله و دلم به درد آمده از اين انتظار و دوري
بين ما

اي ستاره درخشانم ، شبها با ديدن تو آرام مي شوم

اي آسمان ، روزها که دل آبيت را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اين همه فاصله
است ؟

انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين
بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست
بگيرم .

کاش تو اي آسمان من ، دل آبيت ابري شود و از گونه هايت اشک
بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه هاي من بريزد تا احساس
آرامش و عاشقي کنم .

کاش تو اي ستاره من ، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن
سبد پر از عشق و محبت را به من هديه دهد

کاش اي خورشيد من ، کاش غروب عاشقي زودتر فرارسد تا زماني
که در پشت کوهها مي روي و به زمين نزديک مي شوي احساس
نزديکي با تو داشته باشم .

اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه
لحظه ها به من نزديکتري و مي توانم چهره ات را از نزديک ببينم ،
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بيرون مي
آيي و سلامي عاشقانه به من مي کني

اي خورشيد من از ظهر هاي تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در
بلند ترين نقطه آسمان مي درخشي انتظار آن را مي کشم که شايد پرنده
ياستاره يا خورشيد شوم ، ويا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر
از هميشه در کنار خود احساس کنم و ببينم .

شايد در خواب ستاره يا خورشيد يا پرنده شوم ،اينک که اينها همه يک
رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام ، من خودم را به
آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت
بلند مي شود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي
آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد از اين
دنيا وداع بگويم .

آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد

 


 
دل ما بشکند.......
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩  کلمات کلیدی:

ترسم كه چشم مست تو امشب دل ما بشكند
 
هر چشمي بد مستي كند يكباره مينا بشكند
 
امشب چه بشكن  بشكني ساقي براه انداخته است
 
گاهي دل خود بشكند  گاهي دل ما بشكند
***********************************************************

بگذار تا گیسوان مواجت را که آشفته و پریشان ،مانند شاخه های بید مجنون بر پیشانی زیبایت غرق بوسه های سوزان کنم

بگذار با بوسه مژگان بلندت را فرو بندم، و ترا در عالم رویائیت ورهسپار ساز

آه ..... چه هوای لذت بخشی بود، آب جویی چون اشک دیده عشاق با جریان خستگی ناپذیر خود زمزمه کنان از مقابلمان عبور می کرد و چون ماری لغزنده و پنهان می شد....

 آـفتاب بوسیله انوار طلائی رنگ خود از بر گها ی سبز و جوان درختان گذشته و سایه های پسته ای رنگ بوجود آ ورده بود.

 نسیمی ملایم می وزید و اطفال باغ را که خیاط طبیعت جامه های رنگانگی زیب اندامشان نموده بود ، برقص و شوق دعوت می نمود ، وآن ها نیز چون رامشگران دسته دسته برقص آمده بودند و مرغان چمن نیز بخنیا گری مشغول بوده و هر آ ن  نغمه های شادی میسروند در آن روشنائی نیم رنگ که از سایه برگ درختان بوجود آمده و بوهم و رویا بیشتر شباهت داشت : من و تو در کنار هم نشسته و به معاشقه و مغازله مشغول بودیم

تو گیسوانت را بدست باد سپرده بودی ، ومن نیز با دست های خود مشغول نوازش و آرایش آن طره های پرچین و شکن شده بودم

 تو با دیدگان آسمانیت ، که هزاران بارقه امید و آ زرو از آن می درخشید برویم نگاه می کردی  و تبسم می نمودی

من بر چهره زیبای تو می نگریستم ، جمال تو مرا مست و از خود بی  خبر کرده بود ، زیرا جز تو کس دیگری را نداشتم و تو را می پرستیدم

 ولی افسوس ، که این مدت دیری نپائید ، و تو مانند کبوتری سبک بال پرواز نمودی ، دور شدی ، و یادی هم از من ننمودی

 ولی اطمینان ئاشته باش که من تا آ خرین لحظات حیات به فکر تو بوده و بیاد تو هستم ای آفتاب درخشنده ، برو و به آواز بلند گو که من بیاد او بوده و آنی از فکرشغافل نمیشوم ای کبوتر زیبا ، ای پرنده قشنگ تو از من خوشبخت تر و سعادتمند تر هستی ، زیرا می توانی پرواز کنی و بهر کجا که خواهی بروی، پس پرواز کن و بال های سپید خود را بگشا ، برو و بر بام خانه او بنشین و باو بگو که چگونه بیادش بوده و شب و روز میسوزم

ای نسیم بهاری ، آهسته از کنار او بگذر و گونه های لطیف و ظریفش را نوازش بده ، لبان او را بوسه زن ، و پیام عشق بی آلایش و قلب محزون مرا باو باز گوی

 آ ری باو بگو که

او همیشه بیاد تست


 
برگشت.....
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱  کلمات کلیدی:

دوستان عزیز سلام.امیدوارم که خوب باشید.بعد از مدتها دوباره برگشتم.ار حضور تک تک شما تشکر میکنم

لیلی سبوی عشقی بود که مجنون کامی از او نگرفت
سبوی لیلی, پیش از رسیدن به ساحل سرخ مجنون شکست
شکست و
قصه ی تشنه کامان ابدی شد
سالهاست که سبوی لیلی می شکند
و مجنون ناکام می شود
قصه ی لیلی ومجنون, قصه شکستن سبوست
و نا کامی دل
.......قصه سرخ ابدیت
*****
...بارالها
مرا از حکمتی که گریه نمی اورد
فلسفه ای که نمی خنداند
و عظمتی که در برابر کودکان سرخم نمی کند
دور نگهدار

**************************************** 
متاسفم مي دانم دير کرده ام
فکر مي کنم در مسير زمان گم گشته ام
هنگاميکه شروع به رفتن کردم ديگرنتوانستم خود را متوقف سازم
بسيار سعي کردم که بفهمم
و سعي داشتم اشتباهات را جبران کنم
فکر مي کردم آنچه را که انجام داده ام بخوبي پنهان کرده ام
اما اکنون او مي گويد از همان ابتدا مي دانسته است
بله او از همه چيزمان با خبر بود
اگر راهي دگر وجود داشت
آيا فکر نمي کني ، براي يافتن اش تلاش کرده ام
آيا فکر نمي کني مي خواهم بمانم
اگر راهي دگر وجود داشت، عشق، راهي جز اين نيست
راهي دگر نيست
شايد بهتراست اينجا را ترک کنم
اما قبل از رفتن دوست دارم چيزي را بداني
گاهي اوقات چاره اي جز اين نداشتيم
هنگاميکه قوانين را مي شکستيم
عزيزم، تنها بايد يک بار ديگر تو را مي ديدم
اگر راهي جز وداع نداشتيم
زيرا او از همه چيزمان با خبر بود
هرگز نمي خواستيم اينگونه شود
هرگز قصد نداشتيم،اينگونه جدي باشم
اما فکر از دست دادن تو
مرا وادار مي کند ، اينگونه باشم



 
سال نو .....
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی:

دوستان خوب و مهربانم سلام

آروم آروم دقایق به سمت آخرین روزهای زمستون میره و داریم به بهار نزدیک میشه.این روزا هوا خیلی قشنگه وآ بیه آسمون دلیلی بر زیبا شدن و از خواب بیدار شدن زمین داره.

دقایق آخر از سال را برای نوشتن انتخاب کردم که به همه شما عزیزان عید را پیشا پیش تبریک بگم.امیدوارم که سال بسیار خوب و پر باری رو شروع کنید.زمان سال تحویل مرا هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.

سال ۸۵ با همه خوبیهایش و بدیهایش به تاریخ زندگیمان پیوست.امیدوارم که بدیهایش را بشه فراموش کرد و از آنها درس عبرت گرفت.

تقدیم به عزیزم:

عزیز دلم.یکسال از تاریخ عمر و زندگیمان  دوباره گذشت.توی امسال غمها وشادیهای زیادی را  پشت سر گذاشتیم.شادیهایش را باهم تقسیم کردیم و از غم هایش درس گرفتیم و زیر سقف کوچکمان از این درسها یاد گرفتیم که چگونه بتوانیم از لحظات عمرمون استفاده کنیم.

از اینجا سال جدید را بهت تبریک میگویم و آرزو میکنم که خونه قشنگ دلمون همیشه پر ستاره باشه و از خدا میخواهم که بهم بیاموزه هر روز برای تو بهتر از روز قبل باشم

انشا ا.....


 
من مانده ام .......
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

به نام خدا

واسه ی دل شکستم                                           تو یه مرهمی می دونم
   بال پرواز منی تو                                          عشق ُ تو نگات می خونم ؛
نمی خوام دلت رو حتّی                                      لحظه ای شکسته باشم
اگه چشمات گریه کردن                                           بهتره زنده نباشم ؛
توی قصّه اگه حتی                                                  قراره یکی بمیره
تن تو همیشه سالم                                              عاشقت برات بمیره ؛
فکر یک لحظه نبودت                                            جونم ُ ازم می گیره
     این همیشه یک سواله                                  "کی واست  جز من می میره؟"
توی روزای نبودت                                                 همیشه یاد چشاتم
برقش از یادم نمیره                                         تو می دونی من فداتم ؟
گفته بودم اگه یک روز                                         قفسی برات نبودش
هم نفس میشیم غریبه                                     تو بدون ؛ مرد و قولش ؛
تو غریبه بودی اون روز                                       برای این قلب تنها
می شکنیم قفس رو حالا                                می رسیم به اوج رویا ...

من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
 
آن روزها گذشتند . روزهای پیاپی شور و زندگی .
 
روزهایی که بوی امید می داد .
 
لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند .
 
آنجا که به  ابرها دست می کشیدم و با تلا لو خورشید
 
زندگی می کردم و ثانیه هایی که دریای نیلوفر قلبم قد
 
می کشید و می پیچید و به بغض ابرها رسید .
 
اما ...
 
حالا من مانده ام و دلتنگی . من مانده ام و دنیایی حرف نگفته .
 
حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره .
 
انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ . انگار از ذهن زمان
 
پاک شده ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم .
 
کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم .
 
کاش توان این را داشتم تا مرز رویای سبز با هم بودن
 
پرواز کنم و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم .
 
اما زندگی عوض نمی شود . روی لحظه ها پا می گذارد و
 
میگذارد .


 
← صفحه بعد